۲۷ بهمن ۱۳۸۶

تسليت

تسليت عاشورا

۱۰ خرداد ۱۳۸۳

قبض و بسط شريعت در دين بعد از مشروطيّت

با احترام به حضرت استاد علامه حسينى طهرانى

يك? از اشكال ها? صاحب مقاله «بسط و قبض تئوريك شريعت، نظريّه تكامل معرفت ديني» آنست كه ايشان ضعف توجّه مردم را به دين بعد از مشروطيّت، ضعف اقتصاد مدوّن و فقه و حكمت دانسته اند، كه در برابر هجوم سيل فرهنگ غرب عقب نشيني كردند؛ و چون در ميان علماء و فلاسفه و كتب آنها چيز معتنابهي نبود فلهذا شيفته و دلباخته آن تمدّن شدند.

ايشان ميگويند:

)) از انصاف هم دور نيفتيم پارهاي از روشنفكران كه در تاريخ معاصر ما نسبت به دين بيمهري ورزيدند نه از سر كينه با ديانت بود؛ بيشتر از آن رو بود كه ديانتي كه بدانان عرضه ميشد صورتي زيبا و نمكين نداشت.

در اوان مشروطيّت كه سيل معارف غربي در ديار ما جاري شد، و فلسفه و علم و حقوق و سياست آنان، اذهان نوجويان و مشتاقان را پر كرد، و همگان را بهتي و حيرتي مَهيب در گرفت و خودباختگيها و تمكينها القاء و تلقين شد؛ درست وقتي بود كه پيكر تفكّر ديني به رنجوري و بيماري بسيار مبتلا بود. جز چند ادب فقهي از آن، چه مانده بود كه دل زيركان را بربايد؟! نه اقتصاد مدوّن، نه سياست مدوّن، نه حكمت گره گشا، و نه پويائي كارساز داشت. و از جهان معاصر خود تقريباً هيچ نميدانست.

و ديگر چه جاي توقّع بود كه مشتغلان به حكمت و ادب، انديشه هاي آراسته و تزيين كرده و حقّ و باطل بهم آميخته فرنگ را واگذارند، و دل به چند رأي مشوّش و ادب خشك ببندند؟!

آن، نه توطئه تاريخ بود، نه مقتضاي وجود موهومي بنام غرب؛ بلكه لازمه رويارويي توانمندان و ناتوانان بود. (( [مقاله بسط و قبض تئوريك شريعت، «كيهان فرهنگي» شماره 0 5، ارديبهشت ماه 1367، شماره 2، ص 17، ستون دوّم]

پاسخ گفتار مقاله بسط و قبض، گفتار مؤلّف كتاب «راه طيّ شده» است
پاسخِ اين گفتار، عين مطلبي است كه: آقاي مهندس مهدي بازرگان در كتاب «راه طيّ شده» آورده اند. ايشان ميگويند:

)) مطلبي كه در اينجا در حاشيه مبحث اصلي پيش ميآيد، و خود موضوع قابل مطالعه جداگانهايست، تأثير خصوصيّات مذهب مسيح در طرز فكر و طرز انتقاد مخالفينِ امروزي مذاهب در دنيا ميباشد.

البتّه اغلب انتشاراتي كه در كشور ما عليه اديان ديده ميشود و جنبه جدّي علمي دارد، ترجمه مستقيم يا اقتباس غيرمستقيم از نوشته هاي اروپائيان است.

اگر دقّت كرده باشيد، در اين انتقادها چه بطور صريح و چه تلويحاً نظر به ديانت و به روحانيّون مسيحي ميباشد. انتقاد كنندگان غالباً به همانجا متوقّف شده اند. بعضي ديگر از آنها ابداً اطّلاع از اسلام نداشته، يا نخواسته اند آن را به حساب بياورند. و بعضي ديگر توجّه ضعيف به آن كرده اند، بطوريكه در عالم مطلق تحقيق اين مطالعات و انتقادات كاملاً ناقص و نارسا هستند.

البتّه ما مسلمين حضرت عيسي عليه السّلام و تعليمات او را از جانب خدا ميدانيم، و حضرت رسول «مُصَدِّقًا لِما بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ التَّوْراةِ وَالاْïنْجيلِ» بوده است؛ ولي همانطور كه اديان مطابق سير تكاملي بشر پيش رفته اند، بشر هم بايستي تبعيّت از سير تكاملي انبياء كرده باشد.

بسياري از ايرادهائي كه انتقاد كنندگان به مذاهب ميگيرند، يا در نتيجه تحريف مذهب حضرت مسيح است كه در اثر طول زمان و فقدان نسخه اصلي «انجيل» حاصل شده است؛ و يا بواسطه وجود نواقص و عدم تناسبهائي ميباشد كه جواب آنها به وجه كامل در اسلام داده شده است.

اگر مخالفين دين، تحقيق كافي در اسلام كرده بودند، و اگر اروپائيان به تناسب سائر شؤون تكامل يافته خود در ديانت نيز دست از كهنهپرستي برداشته، متجدّد و مسلمان شده بودند، مسلّماً طرز انتقادها جور ديگر ميشد، و مسلّماً دنيا غير از اين كه هست ميبود. (( [كتاب «راه طيّ شده» چاپ اوّل 1327 شمسي، پاورقي ص 29 و 0 3]

اين كلام گفتاري است استوار. تاريخ مشروطيّت و وقايع پس از آن تا ابتداي انقلاب اسلامي و تشكيل حكومت اسلام كاملاً در دست است كه جز سيطره فرهنگي و نظامي و سياسي و اقتصادي بيمحتواي غرب بر اسلام چيزي دگر نبوده است. روشنفكراني كه مجذوب اروپا بودند، همان أفرادي هستند كه روابط مستقيم با آنها داشتند؛ و اينها بودند كه آتش بيديني را دامن ميزده اند. نام يكايك آنها و شرح حال و روش و منهاجشان در تاريخ آمده است.

تحميل فرهنگ غرب با شلاّق و سرنيزه و حبس و شكنجه واعدام صورت گرفت. باز هم مردمِ فطرةً مسلمان، آن را از جان نميخريدند، و جز ظاهري بيش نبود. مردم مسلمان ديانت خود را گرچه مستلزم همه گونه محروميّتهاي اجتماعي بود حفظ كردند. و از دسائس و شيطنت وخيانت و جنايت همين روشنفكران خود فروخته كاملاً با اطّلاع بودند. و طريق ورود آن فرهنگ را كه غير از الفاظي پوچ و توخالي چيزي نبود نيز بخوبي ادراك ميكردند. و قيامها و اقدامشان منجرّ به تلف و نابودي شد. و اينك بحمدالله روشن است كه: اساس سياست خارجيان بر مكر و حيله و بهتان و دروغ و حِلّيّت إتلاف نفوس معصوم و بي گناه براي فربهي و چاقي آنان است.

علوم و معارف اسلامي در عصر مشروطيّت و بعد از آن، در حدّ كمال بوده است
در بدء مشروطيّت هم اقتصاد بسيار عالي در دست بود؛ مگر فقه «مكاسب» شيخ مرتضي انصاري تمام دوره خود را بر معاملات از روي دقيقترين و پيچيده ترين مسائل قرار نداده است؟ و هم فقه به درجه أعلي بود؛ مگر حوزه هاي درس و كتب مؤلَّفه فقهيّه در نجف و سامرّاء از شاگردان شيخ انصاري مانند آيت الله حاج ميرزا محمّد حسن شيرازي، و آخوند ملاّ محمّد كاظم خراساني، و حاج ميرزا محمّد حسين نائيني و غيرهم متشكّل نبود؟!

و هم تدريس حكمت به اعلي درجه بود؛ مگر استاداني همچون آقا ميرزا سيّد أبوالحسن جلوه اصفهاني، و آقا ميرزا طاهر تنكابني، و حاج ميرزا مهدي آشتياني و غيرهم كه هر كدام عالَمي از تحقيق بوده اند، در چه دوره و عصري بوده اند؟!

آثار اين قبيل از بزرگان اينك همه در دست است. و روشنفكران فعلي ما قدرت آن را ندارند كه بتوانند كلامشان را بفهمند؛ و مسائل مطروحه آنها را ادراك كنند.

حقّ مطلب اينست كه: سياست بازان خارجي، با همدستي و تردستي روشنفكران از خانه بدور افتاده و شب در مكان ناامن خوابيده، متّحدانه و متّفقانه درهاي كشور را گشودند، تا بادهاي زرد عَفِن و وبائي از جانب مغرب وزيد و مردم را متعفّن نمود. همه وبا آلوده و خراب، دوران سياه و تاريكي را گذراندند.

اينك فقه و اقتصاد و حكمت و ادب اصيل اسلام، چون با قوانين متّخذه و فلسفه و ادب آنها مقايسه و موازنه ميگردد، بي اعتباري آنها و مكتبشان و درسشان مشهود ميشود.


۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۳

روشنفکرى دينى و مشکل سابقه

با اجازه جناب آقاي مهدي خلجي صاحب وبلاگ كتابچه

عبدالکريم سروش در نامه‌اى از پيشينه‌اش در ستاد انقلاب فرهنگى دفاع کرده است. من به ايشان احترام بسيارى مىگذارم و مدتى را هم از ايشان آموخته‌ام. با اين همه دوست دارم بر نکته‌اى پافشارم که سال‌هاست دغدغه روشنفکرى در ايران است.

نخبه‌گان ما به سادگى از مسأله سابقه اشخاص نمىگذرند. هر کس به شيوه‌اى سابقه شخصى نويسنده يا گوينده را در داورى خود دخالت مىدهد. تا اندازه‌اى البته اين طبيعى است. آقاى سروش خود در داورى‌اش درباره صادق هدايت، فروغ فرخزاد و احمد شاملو و ديگران، تلخ رانده است. وقتى کسى نقشى اجتماعى به عهده مىگيرد، نمىتواند ديگران را از داورى درباره گذشته‌اش بازدارد. اما مسأله سابقه فقط هم به نقش اجتماعى افراد برنمىگردد. گاهى بررسى تفکر يک نفر به نگريستن در نوشته‌ها و گفته‌هاى پيشين‌اش نياز دارد. اين‌ها هم جزو سابقه هستند.

من درباره گذشته آقاى سروش در ستاد انقلاب فرهنگى چيزى نمىدانم. فقط مىدانم که ايشان به حکم آيت الله خمينى به همراه رضا داورى و جلال فارسى به عضويت اين ستاد منصوب شد. از نوشته‌هاى آقاى سروش، به ويژه مقاله علوم انسانى، در کتاب تفرج صنع، غم‌خوارى ايشان براى بازگشايى دانشگاه‌ها پيداست.
با اين همه ، گمان نمىکنم تصور ايشان درباره دانشگاه با آن سال‌ها يکى باشد.

آقاى سروش همراه با محمدتقى مصباح يزدى در جلسه مناظره با نورالدين کيانورى و سران احزاب چپ حاضر مىشد و از ايدئولوژى اسلامى دفاع مىکرد. اين را از ياد نبريم که اين مناظره‌ها نقشى اساسى در والايش چالش‌هاى سياسى به چالش‌هاى عقيدتى داشت و مسأله سياسى را به حديث کفر و ايمان بدل مىکرد. در نتيجه، سهم داشت در حذف فيزيکى دگرانديشان؛ گو اين که روح آقاى سروش هم آن موقع بى‌خبر بوده باشد.
دوم. نقش ايشان در تدوين کتاب‌هاى درسى، به ويژه آموزش دينى، چشم‌گير است. آيا ايشان امروزه آن مواضع را قبول دارند يا نه؟

سوم. آقاى سروش، پس از مرگ آيت الله خمينى، فخيم‌ترين ستايش‌ها را از شخص بنيادگذار جمهورى اسلامى کرده است: يکى در مجله کيهان فرهنگى، مقاله‌اى با عنوان «آفتاب ديروز و کيمياى امروز» و ديگرى در مجله حوزه چاپ قم با عنوانى به اين مضمون «عرفان اجتماعى امام خمينى». اگر آقاى سروش آن ديدگاه‌ها را هنوز قبول دارد، پس در انديشه‌هايش تناقض‌هاى شگرفى مىتوان سراغ کرد. ايدئولوژيک ديدن دين، همکارى با جمهورى اسلامى در مبارزه عقيدتى با دگرانديشان، ستايش از آيت الله خمينى و مشى سياسى وى. اين‌ها از نظر من مواضعى بنيادى و سابقه‌اى چشم‌ناپوشيدنى هستند، براى کسى که لوتر جهان اسلام لقب گرفته است.
آقاى سروش، طى همين سال‌هاى «اصلاح‌گرى» نيز روشنفکران لاييک ايران و حتى جهان اسلام را از درجه اعتبار ساقط مىدانست. در اين باره البته حکايت بسيار است.

هيچ ايرادى ندارد که کسى همه اين سابقه را داشته باشد و در عين حال، به انقلابى فکرى برسد. اما تغيير موضع چندان مهم نيست که تبيين چرايى و چگونگى اين تحول. آنچه براى «اصلاح‌گران» سياسى و دينى در ايران سوء سابقه به شمار مىآيد، گذشته سياسى آنها نيست؛ بلکه ناکامى يا بى‌ميلى آنها در توضيح تحولات فکرى‌شان است. نمىشود در هر دوره‌اى آدم خود را پيشرو بداند: وقتى گفتمان رسمى انقلاب است، خود را انقلابى بناميم و ديگران را محکوم کنيم و هنگامى که اصلاحات گفتمان رايج مىشود بگوييم ما اصلاح‌طلبيم و از همه هم پيشتريم. پس مسأله انقلاب و اصلاح نيست؛ مسأله ماييم که در هر زمان بر صوابيم.
آقاى سروش با مقام ارجمندى که در تحولات اجتماعى چند سال اخير ايران دارد، ناگزير از پاسخ به اين پرسش است که سير تحول فکرى خود را صادقانه بازنمايد. ستايش‌گر پرشور آيت‌الله خمينى، چگونه مىتواند مدافع آزادى بيان و دموکراسى و ناقد ولايت فقيه باشد؟

و سرانجام، در اين سخنى نيست که بر عبدالکريم سروش، رنجى عظيم رفته است. اما خود ايشان مىدانند در زمانه‌اى که رنج‌هاى عظيم‌تر بر مخالفان فکرى ايشان مىرفت، ايشان در کنج عافيت سکوت پيشه کردند. صداى حق‌خواهى و عدالت‌طلبى آقاى سروش فقط وقتى شنيده شد که خودش از دانشگاه اخراج شد و سخنرانى‌هايش را برهم زدند. باز هم ايرادى نيست. آقاى سروش مىتوانند رنج ‌نامه بنويسند و به هر مرجعى که بخواهند تظلم کنند. اما لابد در نظر دارند که ايشان جزو خوش‌بخت‌ترين منتقدان جمهورى اسلامى هستند، چرا که تا کنون يک سطر از نوشته‌هاى ايشان سانسور نشده و حتى يک کتاب از ايشان فاقد مجوز نبوده است. من زمين و آسمان را سپاس‌گزارم که نوشته‌هاى عبدالکريم سروش يا هر اهل نظر ديگر در ايران بى‌مانع منتشر مىشود. اما نمىتوانم وى را پيشرو آزادى بيان و بزرگ‌ترين قربانى فاشيسم دينى بدانم و القابى را که هواداران ايشان نثارشان مىکنند شايسته ببينم. داستان کمى پيچيده‌تر است.

۲۱ اردیبهشت ۱۳۸۳

پلوراليسم دينى يا دين پلوراليسمى

بحث دين شناسى در غرب، فراز و نشيب بسيارى پشت سر گذاشته است و متفكرين غربي، در دوره هاى گوناگون، رويكردهاى مختلفى به دين داشته اند.
فيلسوفان دين در جهان غرب، از منظرى برون ديني، اساس دين و نيز آموزه هاى مختلف آن را بررسى كرده اند. مباحثى از قبيل زبان دين، انتظارات از دين، كمال دين، محدوده دين، رابطه علم و دين، رابطه اخلاق و دين، بررسى ادله و براهين اثبات خدا، بحث از امكان معجزه و چندين بحث ديگر در حوزه فلسفه دين مورد كاوش قرار گرفته است.
يكى از مباحث جدى كه در نيمه دوم قرن بيستم به صورت مستقل در اين حوزه وارد شد، (پلوراليسم ديني) يا همان (تنوع و تكثر اديان بر حق) مى باشد.
يكى از شخصيت ها و متفكران پلوراليست در زمينه دين كه اين بحث را تقريباً از دهه هفتاد قرن بيستم مطرح و پيگيرى نمود، جان هيك (John Hick) مى باشد.
(جان هيك) با تفكر انحصار گرايى و نيز اين تصور كه نجات انسان صرفاً در محدوده دين مسيحيت و با مسيحى شدن است، مخالف، و معتقد بود كه همه اديان بزرگ بر حق بوده و پيروان همه اديان اهل نجات مى باشند.
در سالهاى اخير، برخى با پذيرفتن نظريه جان هيك، اين نظريه را در سطح جامعه دينى كشورمان نيز مطرح ساخته اند، غافل از اين نكته مهم كه دقت و تأمل در خاستگاه يك نظريه، در چگونگى طرح آن براى جوامع گوناگون (على الخصوص كشور ما) و نيز بررسى صحيح آن بسيار مؤثر و دخيل مى باشد.
دين اسلام و پيروان آن، در عين آنكه ادعاى حق بودن اين دين و انحصار حقانيت در آن را دارند، پيروان اديان ديگر را (در صورت قاصر بودن و عدم تقصير) اهل نجات مى دانند، در حالى كه بر اساس بعضى از آموزه هاى مسيحيت، نجات، منحصر به پيروى از آيين مسيح مى باشد.
در روزهاى آينده سعى داريم تا انديشه هاى آقاى دكتر عبدالكريم سروش را در زمينه اين بحث (پلوراليسم ديني) بررسى نماييم.
در ابتدا خلاصه اى از مباحث طرح شده توسط ايشان در كتاب (صراط هاى مستقيم) به حضور خوانندگان تقديم مى كنيم و پس از آن، نقد و ارزيابى كتاب مذكور را در سه مرحله ادامه مى هيم:
1 ـ مباحث مقدماتى (توضيح واژگان، تبيين محل نزاع، مباحث چهارگانه در مسئله پلوراليسم دينى و سرانجام، رويكردهاى مختلف در مسئله تعدد اديان).
2 ـ بررسى ادله ده گانه آقاى سروش در دفاع از نظريه (پلوراليسم ديني) از منظر برون ديني.
3 ـ بررسى ادله درون دينى آقاى سروش بر حقانيت اديان مختلف.
البته در مورد مسئله (نجات) و نيز (زندگى مسالمت آميز) كه دو مسئله مهم ديگر در مباحث پلوراليسم دينى است، مى توان به كتاب و سايت يا وبلاگهاى ديگر مراجعه نمود.
از خداى متعال، توفيق برخوردارى از نيت صادق و توانايى بيشتر در حق جويى و دفاع از حقيقت را براى همگان خواستاريم.

۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۳

يادداشتي بر كتاب (اخلاق خدايان) دكتر سروش

نوشته شده توسط: mohammadkhosh_4@hotmail.com

منبع : سايت سخن

به نام آن يگانه

سلام
نمي خواستم چيزي بگويم
ولي شايد با سكوت من حقي پوشيده بماند و باطلي حق نما
. و كسي جوياي حقيقت باشد

بخش هايي از كتاب اخلاق خدايان را با دوستانم مطالعه كردم جالب بود اما...
داراي اشكالاتي است كه به بعضي از آنها اشاره ميكنم:

آقاي سروش در اين كتاب- به خصوص آخرين بخش آن- سعي دارد اين مطلب را به كرسي بنشاند كه بشر ذاتا حقوقي دارد كه حتي خدا هم نمي تواند آن حقوق را ناديده بگيرد.
و از جمله آن حقوق حق قانون گذاري است
ايشان تصريح ميكند اينكه حقوق و تكاليف انسان را خدا تعيين كند براي انسان مدرن امروز غير قابل قبول است. اينكه بگوييم حقوق و تكاليف هم از جانب خدا مي آيد بسيار خطرناك است. و خطرآن اين است كه خواه و نا خواه انسان از طرف خدا حكومت خواهد كرد و اين منجر به استبداد خواهد شد...
وي براي تاييد اين نظر برون ديني خود به شاهدي درون ديني-آيه 165/ نساء- نيز استشهاد ميكند و ميگويد مفهوم آن اين است كه اگر پيامبران نمي آمدند مردم بر خدا حجت داشتند بنابراين خدا براي مردم حقي در برابر خودش قبول كرده است...
غافل از اينكه آيه مورد استشهاد شامل بخشي از پاسخ خود وي است.
البته بنده در صدد پاسخگويي به آقاي سروش نيستم. زيرا پاسخ ايشان در نوشته هاي خود ايشان يافت ميشود. فقط به ايشان يادآوري ميكنم كه نگاهي به كتاب دانش و ارزش خودشان بكنند.
در صفحه 310 كه با ساير افراد بشر به بايدهايي تن در داده است و مشتاقانه به دنبال كسي ميگردد كه از خود فرمان ميگيرد به او ميرسد كه "لايسئل عما يفعل و هم يسئلون".
و ميگويد :در نتيجه يك مبدا براي بايدها بيشتر نيست... اگر او امر نكرده بود هيچ امري شايسته پيروي نبود.
در صفحه 325 به دلايلي از قرآن اشاره ميكند مبني بر اينكه: هيچ مبداي غير از خدا شايسته فرمان دادن نيست.

از اينگونه تناقض گويي ها و تزلزل هاي فكري بسيار است كه بر هيچ عاقلي پوشيده نميماند.
اميد كه خداي يكتا نگهدار همه ما و جوانان هوشيار از فريبها باشد.

۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۳

اول سلام

در اين وبلاگ قصد داريم آراء و افكار استاد بزرگ دکتر عبدالکريم سروش را با الهام از انديشه هاى خود ايشان دوباره مرور کنيم.

البته اين بنده کمترين قصد جسارت به استاد يا نقد ايشان را ندارم. بلکه فقط با اجازه خودشان مى خواهيم مرورى بر عقايد و موضعشان داشته باشيم.

تا چه قبول افتد و چه در نظر آيد . . .

همچنين منتظر ديدگاه هاى خوانندگان عزيز در مورد استاد هستيم.

فعلا براى شروع بس باشه.

تا بعد.